زندگی خصوصی آقای میم

زندگی خصوصی آقای میم

یک دانشجوی زبان وادبیات انگلیسیِ سابقا "معلوم الحال"

library


شهریور ۹۳ شروع فصل تازه ای در دفتر زندگی من بود. با انتخاب ناآگاهانه و سرخود شهری قبول شده بودم که ۱۹۰۰ کیلومتر با محل زندگیم فاصله داشت. شده بودم دانشجوی "زبان و ادبیات انگلیسی" یک شهر دور افتاده! شاید این اسم پرطمطراق برای خیلی ها کلاس اجتماعی به شمار می رفت اما برای من شکنجه ای بیش نبود! جایی قبول شده بودم که دقیقا زیر پونز نقشه ایران بود! شهری که هر چقدر هم تقلا می کردم که خودم رو به عنوان یک بومی معرفی کنم هیچ کس من رو نمی دید! 

چاره ای نداشتم برای موندن! سال اول به فکر انتقالی یا میهمانی افتادم اما وقتی از شرایطش گفتند نظرم عوض شد. قبول کردم که بمونم و برای هدفم بجنگ. هفی که هیچ کس نمی دید! همه من رو مقصر بیماری مادرم می دونستن! ... میگفتن: «که مدام غصه تو را خورد که پسرم درس داره، سر و صدا نکنید و ...»؛ اما خودشون هم می دونستن که چنین چیزی حقیقت نداره!

* ترم اول به سختی گذشت! می ترسیدم از نشون دادن خودم ... همیشه ساکت بودم ... توی کلاس به حساب نمیومدم! تنها فرد غایب در دور همی ها و گروه های کلاسی من بودم! به تنهایی عادت داشتم. پس شروع کردم به ساختن ... فکر میکردم که کمتر از بقیه می دونم پس شب و روز سرگرم کتاب هام بودم. همیشه توی اتاق روی تخت دراز کسیده بودم و لپ تاپم جلوم باز بود و داشتم کتاب میخوندم یا توی اینترنت سرچ می کردم ... وضع فیزیکی اتاق خراب بود اما از اتاق ۴ نفره مان فقط ۲ نفر مانده بودیم و این عالی بود.

*ترم دوم زندگی سخت تر شد ... ۲ دانشجوی تربیت بدنی به اتاق اضافه شدن! کلی دویدم؛ از اتاق مدیر دانشجویی تا معاونت دانشجویی و در نهایت دفتر رئیس دانشگاه ... بالاخره بعد از عید اتاقم رو عوض کردن ... رفته بودم به بلوک A (بلوک ارشدها) ... یک اتاق دو نفره مرتب با فرششی تمیز، تلویزیون، کمدهای سالم و یک گلدان شمعدانی ... اوایل هم اتاقم که دانشجوی ارشد بود ناراضی بود اما بعدها چنان رفاقتی به هم زدیم که آن سرش ناپیدا ... ترم دو هم تلاش هایم بیشتر شد. تازه عده کمی مرا دیدند! معدلم کمی بهتر شد اما هنوز ایده آل نبود.

* ترم سوم آغاز بدبختی ها و مشکلات بود. برنامه هر روزه ام درس و کلاس بود! با یکی از به اصطلاح دخترهای همشهری و همکلاسی م دچار مشکل شدم! بخاطر مشکلی که پیش آورده بود. با اینکه مقصر بود باز هم عذر خواهی کردم و هدیه ای باارزش برایش فرستادم که کینه ای به جا نماند. این ترم هم معدلم کمی بهتر شد اما هنوز جای کار داشت ...

* ترم چهارم نقطه اوج حوادث بد زندگی دانشجویی من بود! با بچه بازی سه دختر عقده ای کل کلاس برای درسی غیبت خوردند که استادش تحت هیچ شرایطی make-up session برگزار نمی کرد! مطالب ارائه شده تحت هیچ شرایطی حذف نمی شدند و حاضران هم هیچ بلد نبودند. این برای من دانشجوی راه دور که هر ۴ ماه به دیدن خانوادم میرفتم سخت بود که بخاطر ۳ نفر از خانواده و دوستانم ببرم ... بی انصافی محض بود! کپی تمام جزوات کار من بود؛ بدون گرفن ریالی پول از کسی! (بخاطرش تهمت زندند که برای دختربازی و ... این کارها رو میکنی! سکوت کردم:|) هماهگی برای امتحانات ... رفع اشکالات همه (این مورد مخصوص شب های امتحان بود! تنها ایامی که من به چشم می اومدم!) ... تذکر من به حضرات بر خورده بود و به مرور کل کلاس بر علیه من شوریدن! شکایت به کمیته انضباطی، بد گفتن از من جلوی اساتید و حتی توهین علنی و آشکار جلوی استادها ! نکته بد ماجرا اینجا بود که همشهری من سر دسته دشمنانم بود ... تنهای تنهای تنها بودم! مثل ترم های قبل، هیچ کس هم نبود که دستم رو بگیره. با درد و یک بیماری حال بهم زن سر میکردم! درد و اشک ... ترم تمام شد! همه رفتند. ماندم ... به پدرم زنگ زدم و اطلاع دادم که سه روز دیگر عمل دارم ... به مادر هیچ مگو ...

* ترم پنجم : ... Is Loading



Library Picture retrieved from: @Life_is_live68

نظرات  (۳)

  • پیمان محسنی کیاسری
  • منم ورودی 93 هستم :)

    خط سوم «اچتماعی» باید اصلاح بشه فکر کنم
    پاسخ:
    چه تفاهمی :-)
  • پیمان محسنی کیاسری
  • همه نوشته‌های این صفحه چه زود پاک شد!؟!
    پاسخ:
    وای بر من :| گند زدم :(
    آها! چه دقت خوبی، خودم اصلا حواسم نبود!
    موفق باشین همگی :)
    پاسخ:
    جان؟ :-| 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی