زندگی خصوصی آقای میم

زندگی خصوصی آقای میم

یک دانشجوی زبان وادبیات انگلیسیِ سابقا "معلوم الحال"

اولین پست سال جدید :)

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۲۲ ب.ظ

تعطیلات امسال به سختی گذشت ... با درد و خستگی ... اما هنوز نمی دونم واقعا می ارزه این همه کار یا نه؟

توی ایام عید اکبر عبدی مهمون دوهمی مهران مدیری بود و من برای چند لحظه حرفاش رو شنیدم. لب کلام این بود: یه زمانی نون و ماست می خوردیم. خوب بود روزگار. اما راضی نبودیم. گفتیم بیشتر تلاش کنیم، بدوییم، اینور اونور بریم تا بالاخره چیزایی رو فراهم کنیم که میه آسایش خودمون و و خونوادمون رو فراهم کنیم. دویدیم و دویدیم و بالاخره بعد از سال ها کار و تلاش بهشون رسیدیم؛ ولی چه فایده! با یه بدن مریض و خسته ... و دکترا برگشتن بهمون گفتن: "باید همون نون و ماست سابقت رو بخوری"! 

الان این شده حکایت من. خوب درس نخوندیم (دید جامعه) یا شاید هم به اندازه کافی تلاش نکردیم. شاید هم یه جبری پشت قضیه بود و نتونستیم به جایگاه بقیه برسیم. یه دانشگاه دور افتاده قبول شدیم که برای رفتنش باید یک هفته بزاری که برسی بهش بعدش یک هفته صبر کنی ریکاوری بشی و بعد هم بکوبی بری سر کلاس. از تعصبات و پارتی بازی ها که بگذری میرسی به یه عده که واقعا ناامیدن (شاید هم وانمود میکنن!). مجبوری تک و تنها بخونی و واحدات رو تنهایی و با سختی بگذرونی (با سال بالایی ها) به امید زود تموم شدن این فصل از زندگیت. بدون لذت بردن از محیط و خوشی های دوران دانشجویی ... اما حقیقتش هیچ وقت نفهمیدم کدوم خوشی ها حقیقی هستن و کدوما کاذب! یه عده گفتن "د*خ*ت*ر ****" خوبه و عشق (؟!) رو تجربه می کنی و ... و یه عده مخالفت کردن. از اونور یه عده ای هم بودن که بالکل مخالفین این کارها بودن (به قول حافظ "واعظان"!) اما خودشون "آن کار دیگر" می کردن ... یه عده گفتن برید و بگردید و خوش باشید: به درو و بر نگاه کردیم دوستان با دوستاشون (موارد کیس قبل) بیرون بودن و فقط مواقع BREAK UP تازه یادی از ما می گردن! اون مصرفا به جهت تک پر بودن. بعد 2 روز هم یه کیس جدید و بای بای «معلوم»! ...


سه سال تلاش کردم و از صفر رسیدم به اینجا اما الان واقعا شک دارم به ادامه راه ... حقیقتش من هیچ وقت نتونستم حد وسط رو بگیرم :) یا اینور بوم بودم یا اونورش! اگه تفریح بخوام بکنم میرن و خفن میترکونم ... اگه بزنم تو کار درس هم که بایدتمومش کنم (هر چند توی این مورد خیلی ها هستن که اذیت میکنن و مانع میشن .. اگه اهل زندگی خوابگاهی باشید مطمئنن درک می کنید). 


چند روز پیش توی story یکی از دانشجوهای Ph.D آموزش زبان داخل کشور این جمله رو دیدم: "اگر امروز سخت کار نکنی، فردا سخت زندگی خواهی کرد." نمی دونم واقعا این سخت کار کردن می ارزه یا نه؟ می ترسم فردا برسم به جای فعلی اکبر عبدی و بعدا بهم بگن "داداچ اینهمه مدت اشتباه زدی!" و هیچ راه برگشتی نباشه ... زندگی این روزای همه شده دو لایه و سه لایه ... هیچی نمیشه ازش فهمید که طرف واقعا خوش حال و خوش بخته یا نه ... فرقی نمیکنه که اون شخص اهل luxury بازی باشه یا نه!!!


و اما تعطیلات امسال را چگونه گذراندیم :))

من از 11 اسسفند دانشگاه رو تعطیل کردم و برگشتم خونه. 13م ساعت 5 صبح تازه رسیدم به یکی از شهرهایی مجاور ... خدا میدونه چه ها که نکشیدم توی این راه لعنتی ... مردم از بس اتوبوس عوض شد و این اتوبوسی که شما بلیت گرفتین براش خراب شده و اون یکی رو پلیس گرفته و  ... ! بالاخره رسیدم. 14 که شنبه بود وسایل رو جمع کردم و شبش رو باز سوار بر اتوبوس راهی شهر خودم شدم. صبح 15م مستقیم از ترمینال رفتم به دانشگاه برای انجام کارای تحقیقاتیم. اما نگهبان مانع شد که نکمیشه و فلانه و مگه اینکه از روی نعش من ردبشی و توی دانشجوی کارشناسی هستی و اجازه استفاده از مخرن طبقه  رو نداری و .... و من: آقا من با رییس کتابخونه هماهنگ کردم. خودشون ایمیل زدن بهم. از دفترشون اجازه گرفتمو با مسئول مخزن هم تماس گرفتن و اجازه دادن. و باز مانع شدن نگهبان :| هر جور بود خودم رو رسوندم به طبقه سوم و از اونجاییکه نگهبان در ازای ورودی که داده وبدم همون یک روز رو بهم اجازه استفاده از منابع داده بود به سرعت شروع کردم به یادداشت برداری تا ساعت 11:30 .. بعدش هم با استاد مربوطه تماس گرفتم و ازش خواستم که یک معرفی نامه بهم بدن که برای کارهای تحقیقاتی م بتون از منابع کتابخونه این دانشگاه استفاده کنم. ایشون هم با دفتر دانشکده صحبت کردن و بالاخره ساعت 2:30 نامه آماده شد. فوری گفتم فکسش کنن به دفتر رئییس کتابخونه. رفتم دفتر جناب رئیس و مثل همه روسا جلسه داشتم. دیگه ناامید برگشتم سر یادداشت برداری هام. می ترسیدم واقعا دیگه بهم اجازه ورود ندن. گذشت تا اینکه داشت ساعت اداریتموم میشد. رفتم دفتر رئیس که دیدم داره با دانشجوهاش چونه میزنه سر تعطیل نکردن کلاسش. منشیش من رو شناخت و نامه رو بهش داد. خدا بهش عمر با عزت بده. فورا نامه رو مهر و امضا کرد و زیر "رایگان انجام شود" رو قید کرد. بعدش هم گفت یه کپی از نامه رو به من بدن که بتونم از منابع استفاده کنم. ساعت 4 داشتم برمیگشتم خونه که عمه م تماس گرفت. شب رو خونه اونا موندم. صبح زودروز بهد هم راه افتادم سمت دانشگاه. تا پایان ساعت اداری کار کردم  (باز هم بدون ناهار) و مستقیم رفتم به ترمینال که ساعت 7 شب برگردم خونه. عمه م تماس گرفت و گفتم که دارم میرم خونه. برگشتم سری بعد باز میام سر میزنم بهتون. ساعت 3 شب رسیدم خونه. باز پدرم رو بیدار کردم که بیاد من رو برسونه خونه. 

library


دو سه روز هم فرصت داشتم که تمرین کنم برای آزمون 19م و امتحان گواهینامه :) که نشد تمرین کنم. بدون تمرین و بعد از 6 ماه پشت فرمون ننشستن رفتم و 3 ساعت زیر آفتاب وایسادم تا اینکه بالاخره قبول شدم و گواهینامه م رو 9م فروردین به دستم رسوندن.

driving license


بع داز امتحان هم فقط یک جمعه رو خونه موندم و شبش سوار اتوبوس شدم که باز برگردم شهر زداگاه برای استفاده از منابع کتابخونه! صبح زود رسیدم ترمینال و باز مسقیم دانشگاه. این سری هم زودتر از کارمندا رسیده بودم. صبر کردم تا کارمندا رسیدن و بعدش نگهبان بهم اجازه داد برم بالا. باز شروع کردم به نوت برداری و ترق توروق توی لپ تاپ. شنبه تا دوشنبه م هم اینجوری گذشت. صبح ها بدون صبحانه ساعت 6 باید راه میفتادم تا 8 به دانشگاه برسم. بعد از اون هم روزی 7 8 تا thesis رو باید بررسی می کردم و خلاصه کاراشون رو می نوشتم و ساعت 4 بعد از ظهر هم برمیگشتم خونه. تازه ساعت 6 7 می رسیدم و از گرسنگی یه نون و پنیر میخوردم و بیهوش می شدم.

NOTE - LAPTOP


سه شنبه 17اسفند هم برگشتم خونه برای دورهمی کتابخونی و نقد و بررسی کتاب چشم هایش بزرگ علوی 



و بعدش هم درس و لپ تاپ و کتاب ... 

حتی روز عید هم کنار خانوادم نبودم و تنهای تنهای سپریش کردم. تازه وقتی به تقویم نگاه کردم دیدم هنوز هیچ کاری انجام ندادم. هنوز هیچی ننوشتم و هنوز 3 - هیچ از زندگیم عقبم. باید اینهفته دانشگاه باشم اما هفته دیگه راه میفتم. فعلا هم باید بار سفر ببندم و پروژه ناتمامم رو به یه جاهایی برسونم که به استاد مربوطه نشون بدم. 


البته بماند که چند نفر از بچه ها هم ترجمه های سنگین تخصصی رشته های دیگه رو انداختن روی دوشم. دو روزش هم که مثلا به تفریح گذشت :) یک روز با دوستان دئوره دبیرستان رفتیم کوه و دیروز که که سیزده به 🚪 بود که با خانواده مثلا رفتیم طبیعت رو به آتیش بکشیم و برگردیم :)


آخ آخ .. اینم بمونه که هیچی برای فرانسه نخوندم. از 4 رمانی که باید توی عید میخوندم فقط 2 تاشون رو تند تند بررسی کردم (نخوندم) و این که لکچر هم داره و اصلا براش آماده نیستم. من با Alfred Lord Tennyson چه کنم؟ :) بیاین ایده بدین برای جذابیت لکچرم! دی: بدویین

book


پ. ن.: راستی یه سوال مهم هم برام پیش اومده. نمی دونم ازتون بپرسم که کمکم کنید یا نه؟ :)


© تصاویر: http://www.wikihow.com

  • میم. الف.

نظرات  (۳)

به این میگن یه استفاده ی فول مفید :)) 
به نظر من آدم باید تو زندگی کاری رو بکنه که حالش رو خوب میکنه ... نه به قیمت خفه کردن خودش ... 
قضیه همون نه تفریط و نه افراطه دیگه... 
عشق و حالم برای هرکسی یه جوره، یکی با دختر بازی ، یکی با مطالعه ... 
به قول پل چوبی عشق اونه که حالت خوب باشه... پس با حال خوب و چیزهایی که دوست داری زندگی کن... 
پاسخ:
مرسی
ولی بقول بچه ها تف توی این استفاده ☺
از عشق می ترسم. به نظرم بزرگترین و قشنگ ترین دروغ دنیاست! فعلا نمیخوام تجربه ش کنم
  • این همه فاطمه هست و این همه فاطمه نیست
  • عیدت مبارک کم پیدایی پسرم ...کم پیدا ک چ عرض کنم ناپیدایی
    پاسخ:
    سلام
    بخشیدنش دیگه با شما 😊
    دیگه دل و دماغ نوشتن ندارم! 
    * فقط چرا "پسرم"؟ این سری دیگه فکر کنم من بزرگ تر باشم
  • دریا _ گاه نوشته های من
  • سخت کار کردن می ارزد کار کن من که نتیجه گرفتمی
    پاسخ:
    امیدوارم که منم برسم. زمونه عوض شده آخه :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی