زندگی خصوصی آقای میم

زندگی خصوصی آقای میم

یک دانشجوی زبان وادبیات انگلیسیِ سابقا "معلوم الحال"

معلوم درستکار

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۱ ب.ظ

رفتتیم سوپر مارکت برای خرید. دوستم میگه دیگه چیزی یادت نمیاد بگیریم؟ میگم: برای خودم که نه! ولی گمونم تو سیگارت توم شده :))) میگه: خوب شد گفتی! وگرنه مجبور میشم باز زیر بارون برای یه بسته سیگار بیام اینهمه راه رو. بعد دوستم به فروشنده میگه: آقای ... سیگار میگار چی دارین؟

اونم سیگارا رو رو میکنه! قیمت میگیره که میگیره فیلتر پلاس چشمش رو میگیره. ولی 11 تومنه! بهش میگم: مَمّد تو که میخوای سرطان بگیری بمیری! همون ونستون آبی 4500ت رو بکش :) آخرشم حرف من رو میپذیره و همون رو میگیره! البته قول داده کمترش کنه. باید این بچه رو من اصلاحش کنم! خخخخ (بچه مذکور متولد 65 هستن!)


*******


امروز یکی از بچه ها از خونه اومده در حالی که نادم و پشیمون از دوستی با یکی از دخترای کلاسه! البته ناگفته نمونه ایشون همچین زندگی پاک و سالمی هم ندارن ولی اینجور که اذعان میکنه "دیگه حالم از هر چی دختره به هم میخوره"! حالا فکر کرده من نفهمیدم یکی از علل این چیز ناله هاش بخاطر ولنتاینه :) خوابیده. بعدش عصری میبینم داره شال و کلاه میکنه. میگم: کجا؟!

میگه: دختره اومده PVم دعوتم کرده بیرون :|

دست میکنه توی جیبش یه پاکت سیگار بیرون میکشه. میبینم پره! برای اینکه همشو نکشه میگم 2 3 تاش رو بده من که اوضاعم داغووونه! نمیدونم الان یه دختر رو دوست داشته باشم یا نه؟!! (الکی مثلا منم یک مرد عاشق پیشه هستم! خخخخ)

اونم 2 3 تا سیگار میده به من.

مَمّد (بچم) میاد در حالی که کتری چایی دستشه. میگه: کجا میخوای بری؟

دوستم میگه: یه دختر باهام قرار گذاشته بیرون !!!

ممد: مگه تو نگفته بودی توبه کردی بدبخت؟! زنگ بزنم به حجت ؟! (پدر بزرگوار ایشون!)

دوستمم در کمال ادب یه سری چیزا میگه و میره بیرون قول و قرارش رو بزاره.

ممد چایی میریزه. بعدش میگه این بیسکوییت مال کیه؟ 

من میگم: مال منه.

ممد: خوبه! فکر کردم مال امیرحسینه. گفتم نخور بیسکوییتش رو فردا بیاد خرمون رو بچسبه :)

گفتم: اگه ناراحتی میخوای بیسکوییت منم نخور. من خیلی خوشحالم میشم :دی

میگه: نهههه! اختیار داری ... باید تا می تونیم از تو بِکَنیم :)

برام چایی میریزه. هش میگم: شما که خیلی اذیتم کردین ولی من همیشه هواتون رو داشتم. بیا! اینم 2 3 تا نخ سیگار که از پسر حجت کتدم برات :)

میگه: دم خودت و بچه محلات گرم ... الحق که بِکَن روزگاری :)

میگم: نه بابا! گفتم تو که میخوای سرطان بگیری بمیری ... 2 3 تا نخ بیشتر بهت بدم زودتر راحت بشی :)))


+ چند شب پیش ممد آقا خواب میبینه که نماز باید بخونه. 2 3 بار میخوابه و توی خواب بهش تاکید میشه که نماز بخونه. از اون روز به بعد نماز خون شده. یه پسر PV رو قهارم داریم که اونم اخیرا اصلاح شده و نماز خون شده. جالبه که وقت نمازا رو از من میپرسن :) از منی که دیگه کافر شدم! 

ولی هنوز نفهمیدم چجوری باید به خدا رسید. چرا یه عده حرومشونو میخورن. کاری خلافشونم با کلاه شرعی و غیرشرعی رفع و رجوع میکنن. بعدش میگن نمازم بخونیم! این کارشون "معامله" نیست؟! 

+ من اینقدرا هم کافر نبودم و نیستم. اما کارای یه عده شدیدا تحت تاثیر قرارم داد. کسایی که دم از دین و خدا و امام معصوم و ... میزنن و اینکه این کار رو نکنید و اون کار رو نکنید اما "چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند". 

+ خدایا خودت راه منو بهم نشون بده ... اگه صدامو میشنوی من هنوزم منتظرتم ...

  • میم. الف.

نظرات  (۳)

ادما رو ملاک قرار نده... اینجوری روزی هزار بار کافر میشی ... ادما رو قضاوت هم نکن این کارای سخت رو بسپار به خدا... خودش میدونه و حساب کتابای خودش.... من فقط میدونم باید باور کنیم که مهربونه...با هرکسی به سبک خودش مهربونه... شاید اون جوری ک ب تو محبت میکنه به من نکنه ووو   اما مهربونه...
پاسخ:
چشم :) مرسی
*************************
متن این کامنت به دلیل نامناسب بودن حذف شده !
پاسخ:
من بس که آموزندم باید دعوتم میکردن تلوزیون :)
به پسره می گفتی مگه مجبوری همه رو امتحان کنی لامصب؟
پاسخ:
چی بگم والا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی