زندگی خصوصی آقای میم

زندگی خصوصی آقای میم

یک دانشجوی زبان وادبیات انگلیسیِ سابقا "معلوم الحال"

اینش سزا نبود دل حق گذار من

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۰۴ ب.ظ
آسمون امروز بی تابه ... رعد و برق و بارون امون نمیده!
کلاس 8 صبح که هفته پیش جلسه آخرش بود. پس تا 9:30 حسابی خوش گذروندم. 
ساعت 9:45 بود که داشتم میرفتم سر کلاس. توی راهرو اینور و اونور رو نگاه میکردم و زیر لب برای خودم شعر میخوندم که یهو دخترم "تهمینه" رو دیدم! سلام کردم و دوباره راهم رو ادامه دادم.
ظهر هم بعد از ناهار حدود یک ساعت و ربع علاف بودم و بخاطر بارون توی راهروها دور میزدم تا استاد "اساطیر" بیاد درس رو تموم کنه بزاره بریم.
توی راهرو امور فرهنگی به "تهمینه" و کارگردان مراسم شاهنامه خونی برخوردم. سلام کردم. اومدم راهم رو کج کنم برم که گفتند:
" آقای معلوم ... آقای ر. -رئیس دفتر ریاست- گفتن که ازتون تشکر کنیم بابت کار شایسته ای که انجام دادین.
اگه تونستیم یه لوح تقدیر هم براتون تهیه می کنیم!"
منم چون برام مهم نبود گفتک: "این حرفا چیه؟ اگه قرار به تقدیر هست باید از استاد م. تقدیر کنید که شب ها تا ساعت 11 کنارمون بودن توی دانشگاه تا بتونیم کار کنیم. اگه بودجه انجمن اجازه نمیده خودمون باید ازشون تشکر کنیم."
اومدم اسم استاد ع. رو هم بیارم و بگم از ایشونهم تقدیر کنید که ...
گفتن: "دیشب جاتون خالی بود واقعا!"
گفتم :"برای چی؟"
گفتن: "دیشب استاد ع. همه ی بچه های گروه رو  به شام دعوت کردن!"
هیچی نگفتم ... فقط دلم شکست ... یخورده ناراحت شدم. اینهمه خرج کردم. از جیب هزینه کردم. تاکسی بگیر برو فلان کافه. از اونور شهر بیا اینور شهر ... تا دیر وقت بمون و حرص بخور و کار کن ... کاغذ و لوازم التحریر بخر ... کلی خودکارو کاغذ با رنگای مختلف بخر که نقش ها خودشون رو گم نکنن. بعدش از کسایی که تازه یکی دو شب اومدن توی گروه تقدیر بشه و خوش بگذرونن اما من نه!!!

+ یادم رفت بگم که بازیگر نقش سهراب باز هم عوض شد! آخرین سهراب قصه فقط 9 ساعت وقت داشت که خودش رو برای مراسم آماده کنه.

گفتن برنامه به خوبی پیش رفته ... امیدوارم همینطور باشه ... اما این کار واقعا زشت بود. درسته بدون هیچ چشم داشتی رفته بودم ولی این کارشون اصلا منصفانه نبود!

# یادم رفت که بگم صبح اجرای برنامه ساعت 8 دیدم در آمفی تئاتر بازه! رفتم کلاس وسایلم رو گذاشتم و برگشتم یه سر به بچه ها بزنم. هنوز مشغول خط زدن و درست کردن متن هاشون بودن. تنها کسی که خوش آمد گفت استاد م. بود. که یه شکلات هم بهم دادن توی اون وضعیت اسفناک سرماخورده و داغونم! بازم عذر خواستم که نتونستم باهاشون همکاری کنم و گفتن بهتون حق میدم و هدف اصلی شما چیز دیگه ای هستش و این کار رو به عنوان یک فعالیت جانبی در صورتی که به درستون لطمه نمیزنه باید دنبال کنید. راست میگفت! بخاطر تمرینات امتحان تربیت 2م به فنا رفت :| میفتم!!! معدلم به خاطر همین 1 واحد عمومی به فنا میره ... بماند کارت زرد و قرمزهایی که بخاطر این غیبت های نابهنگام از اساتیدم گرفتم! اون هم منی که همیشه پیش از استاد سر کلاس حاضر بودم!
ساعت 10 هم که یه سر بهشون زدم قبل اجرا هنوز داشتن متن هاشون رو اعراب گذاری می کردن و بازار بحث و جدل بینشون داغ بود! خدا عاقبتم رو بخیر کرد که زودتر لفت دادم.   یادم باشه دیکه هیچ وقت به فکر کار عام المنفعه نباشم!

  • میم. الف.

نظرات  (۴)

تو دختر داری عایا؟ *-*
پاسخ:
عآره دیگه! من افراسیاب بودم، تهمینه دخترکم بود. 
لینکت کنم؟؟
پاسخ:
باعث افتخاره
:)))))))

خخخخخخخخخخخ

بابا افراسیاب
پاسخ:
اینقد بابای خوبیم :-)))
لینک شدی:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی