• /

    زندگی خصوصی آقای میم

  • /

    زندگی خصوصی آقای میم

  • /

    زندگی خصوصی آقای میم

  • /

    زندگی خصوصی آقای میم

  • /

    زندگی خصوصی آقای میم

Commencement

در باب جشن دانش اموختگی


امروز بالاخره جشن دانش آموختگی (یا به تعبیر نادرستی که ازش یاد میشه: فارغ التحصیلی) دانشجویان گروه زبانهای خارجه دانشگاه برگزار شد. امروز رسیدیم به پایان راهی که بی شک اگه همراهی خانواده هامون نبود، طی کردن یک قدمش هم برامون میسر نبود. بعد از چهار سال تازه یاد گرفتم که زندگی کنیم نه زنده مانی! الان فهمیدم که نباید به عادات روزمره ای که دارم عادت بکنیم و باید سعی کنم متفاوت باشم. 

توی جشن امروز استاد د. حرف قشنگی زد و گفت: «دقت کنید بچه ها شماها از چیزی فارغ نمیشید. جشن امروز برای خاتمه بخشیدن به مسیری که شروعش کردید برگزار نشده. شما تازه میخواید مسیر جدیدی رو شروع کنید. من برای مراسم امروز بیشتر با Commencement موافقم چرا که این جشن قراره تلنگری باشه برای شما که از اون حالت روزمرگی ها رها بشید و مراحل بالاتری را در زندگی سپری کنید. این مراحل هم محدود به ارشد و .PhD نیست. می تونه هر مسیری باشه. امروز قراره با یک نگاه دیگه ای به زندگی تون را آغاز بکنید و در واقع شروع مجددی داشته باشید. از امروز باید نمود غیرمستقیم تمام تعلیماتی که توی این چهار سال بهتون یاد دادن را توی زندگی تون به کار ببرید و به آدم های متفاوتی تبدیل بشید. از امروز باید یاد بگیرید که متفاوت باشید و اینکه همدیگه رد فراموش نکنید؛ چرا که خاطرات لیسانس هیچ وقت از خاطر کسی نمیره و جزو بهترین دوران زندگی افراد تلقی میشه.»


یه سری برنامه برای ادامه دارم. باید کمربندهام رو محکم ببندم و خودم رو آماده ی سفر کنم ..


+ در رابطه با جشن امروز همین بس که رفتن برای هر کدوممون یه شاخه گل 7 تومنی خریدن :| موقع احداث لوح و تندیس هم همه شوکه شدن و منو هدف حمله قرار دادن که چرا اون لوحی که میگفتن نیست؟! و من هم در جواب میگفتم: بابا دبیر انجمن یه نفر دیگه ست و هیچ هماهنگی ای با من انجام نداده! 

اما انصافا من موندم توی خلقت این دختر! با خودش چی فکر کرده که رفته یه شاخه گل 7 تومنی برای هر دانشجو خریده؟! نمی تونست جلد لوح تقدیر بگیره که لوح ها رو خشک و خالی ندن به بچه ها؟ یا اینکه یخورده پذیرایd رو پر و پیمون تر میکرد؟!


++ از خانم دکتر پرسیدن: مردسالاری یا زن سالاری؟ - خانم دکتر کلی از برابری هر دو جنسیت سخن راند و در پایان هم گفت: "البته آقای دکتر همیشه سالارن!" (خنده حضار) (خانم دکتر و آقای دکتر هر دو هیئت علمی گروه زبان هستند)

  • شنبه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷
  • ۷

کانال بلاگرز

حقیقتش این روزا همه کانال زدن. من که از همون اولش هیچ حرفی برای نوشتن نداشتم. اما این یه کانال با مدیریت یه تعداد از کله گنده های بلاگرزه (shakhz of Bloggers). اگه متمایل بودین، میتونید جوین شید. 

Https://t.me/bwrite

  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۶
  • ۰

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش

حقیقتش من میهن بلاگی بودم! چند صباحی به بیان پناه آوردم اما علی ررغم همه امکاناتش نمی تونم اینجا بمونم و ادامه بدم. 
ترم سخت و تلخی بود. روزای سیاهی رو پشت سر گذاشتم. حرف هایی داشتم و دارم که نمی تونم بزنم. باز بر می گردم به میهن بلاگ و از روزمرگی های یک دانشجوی زبان میگم ... شاید بتونم از بار تلخی این روزهام بکاهم. 
اینجا رو پاک نمی کنم. بهتون سر میزنم. دنبالتون می کنم ;-) سبز باشید ... 
  • جمعه ۹ تیر ۱۳۹۶

معضلی به نام دهه 80ی ها

امشب مدیر دانشجویی اومد خوابگاه و سر درد و دلش باز شد که آقا بخدا نداریم وتمام سعیمون رو کردیم همه چی رو براتون فراهم کنیم. امیدواریم بهتر بشه و ...

حالا از سر و صداها و بخور بخورا که بگذریم یه سر قضیه تلفن دکتر بود که مدام زنگ می خورد. بنده خدا هی رد تماس می کرد و باز زنگ میزدن.


آخر سر زنگ زدن از حراست که "ترمم" های دختر و پسر توی محوطه دانشکده جشن گرفتن ساعت 23:30 . چی کار کنیم؟ 

بنده خدا بدو بدو رفت که قضیه رو جمع کنه قبل از اینکه رئیس کمیته انضباطی سر برسه. 

+خوابگاه دختران در جوار محوطه آموزشی دانشگاه قرار داره و هنوز هیچ حصاری نداره :) مسافتی که صبح به صبح قدم زنجه میکنن از دم در خوابگاه تا ساختمان مرکزی شاید 200 متر هم نشه :))

++ خوابگاه پسرها هم که این سر دانشگاه. بدون حصار و ... . فاصله تا دانشگاه حدود 1.5 کیلومتر :)


خدایی ما هم ترمک بودیم! ولی دیگه اینا نوبرن :/

  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۷

بدترین روز این سه سال

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟

با توام، با تو خدا را! بزنم یا نزنم؟


همه حرف دلم با تو همین است که دوست...


چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟


عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم


زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟


گفته بودم که به دریا نزنم دل اما


کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟


از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:


دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟


به گناهی که تماشای گل روی تو بود


خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟


دست بر دست همه عمر در این تردیدم:


بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟


قیصر امین پور



+ دیشب حتی بر ای یک ثانیه نذاشتن بخوابم. من حتی اگه هیچی نخونده باشم شب امتحان باید خوب بخوابم. 8 صبح رفتم سر جلسه. استاد ساعت 1 نمره ها رو ثبت کرده :/ باورم نمیشه !!! (بگذریم از مراقبی که برای دحترا تقلب میبره اما پسرا رو به هیچ جاش نمیگیره)
++ همین الانم فرانسه گند زد به همه چی !!! دیگه واقعا به درجه ای رسیدم که هیچی برام مهم نیست ... هیچی ! آخه اونهمه فعالیت سر کلاسش یعنی کشک؟!! از بین دخترا کسایی بودن که توی ترم به زور 2 یا 3 جلسه اومدن ... میان ترم هم ندادن. خدایا حکمتت رو شکر :(

  • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۶
  • ۲

خیار

دیروز عصر ما اعتراض کردیم به غذا و غذاهامون رو ریختیم. ضمن معذرت خواهی از بچه های سلف که واقعا دوستشون داریم.

پیمان کار و مسئول تغذیه دانشگاه بودن و دیدن. هر جوری خواستیم قانعشون کنیم که آقا نمیشه این غذا رو خورد. حالیشون نشد. میگه: من بچه هامون دانشجوی تهرانن (من نمیدنم چرا نصف مسئولای دانشگاه بچه هاشون دانشجوی تهرانن؟!) و غذاهاشون رو دیدم، بخدا به مراتب بدتر از  اینجاست. میگم: آقا این توجیه خوبی نیست که بگی چون تهران غذا بد میدن شمام غذای بد بدی دست دانشجو. میگه: من نفر کم دارم. میگیم: آقای محترم تو پیمانکاری نفر بیار. به ما چه که دودش بره توی چشم ما. باز زیر بار نیمره و میگه غذای ما خوبه. بردیم سطل تمام بلوک ها رو نشونشون دادیم که پر /اشغال غذاهایی بود که نخورده بودن. خیلیا از سر ناچاری و نداری دارن غذا رزرو میکنن! اون وقت توی پکیج افطارشون آلوچه میدن! آلوچه خوبه. اما نه برای افطاری و سوزوندن معده دانشجوهای بدبخت. امشب هم پکیچ شون یه پیر تک نفره بود با 2 تا دونه بامیه و 2 تا دونه خرما. همون گذاشتمش اتاق نمیدونم کی خوردش :-/

شب قبلشم دعوا و حراست و درگیری سر اسیلت ها. یه شخص معلوم الحال که 9م (نفر آخر) شده توی شورای صصنفی رفته اتاق ارشدا (خودش دانشجوی کارشناسیه) و بزور و طلبکارانه دستور داده که خاموش کنید اسپیلت رو وگرنه ... اونام میندازنش بیرون. بعدش اومده جار جارکشی که رفیقاش جمع بشن و سروصدا ... توی این درگیری ها سحری کم میاد و تا از انبار بفرستن (تن ماهی دادن به خیلی ها) اذان رو گفته بودن. 180 نفر رزرو داشتن دستگار 195 تا کارت ثبت کرده :/ بعد به 40 نفر هم غذا نرسیده !!! (تازه معمولا غذا رو بیشتر هم میفرستن تا به مفت خور های شورای صنفی  و ... هم اضافه برسه)


خلاصه  8 صبح نظافتچی اومده که آقای س. (مسئول خوابگاه) شمارو خواسته. گفته خودتون رو معرفی کنید به حراست و مدیر دانشجویی ... 1 ساعت بعد شخص رئیس حراست زنگ زده بیاید .. تلفی کارم رو نمیگم :/

بعدش رفتیم ... آقا توهین اشکار داره میکنه و ما فقط مستمع! (جملات خطاب به دوستم) ::: نه بابا، اینا که روزه نیستن! سیگارم کشیدن قبل اینکه بیان اینجا/ تو مشکل روانی داری/ تو درست خوب نیست، میخوای شربازی در بیاری کلا معلومه / معلومه شکست عشقی خوردی / خودت رو به روان پزشک معرفی کن !!!

آخه من موندم چی بگم؟! من بیام توهین کنم فردا میفرستنم کمیته انضباطی بعد شخص رئیس حراست هر چی میخواد بگه و از دانشجو بخواد اظهاراتش رو بنویسه و اما کنه. انگشت هم بزنه؟ :-/ 


نزدیکای اذانه دارم میرم اتاق. یکی از بچه های جدید (اندک ترم) که شورای صنفی شده میگه: "معلوم" صبح نظافتچی دنبال آدرس اتاقتون میگشت. چی کارتون داشت؟ 

گفتم: هیچی ... بخاطر بر هم زدن نظم دانشگاه و اغتشاش خواستنمون بریم حراست :-/ 

گفت: شرمنده بخدا نمی دونستم ...

گفتم: بیخیال ...


+ صبح اومدن در اتاق چهار تا اسم گفتن. ما سه تامون که اعضای اتاق بودیم میدونستیم تکلیفمون چیه اما نفر چهارم رو نشناختیم. بعد فهمدیم پسوند فامیل یه نفر از بچه ها رو نظافتچی گفته. ما 3 4 ساله باهاشیم و از پسوندش بی اطلاعیم. خیلی قشنگ فروختن :) بعدش آقایون "فروشنده" اومدن توی اتاق که به خدا و به پیر و به پیغمبر ما نبودیم !!! باشه بابا ... شما خوبید. به فکر غذای رایگانتون باشید. منم از سال دیگه رویه قبلیم رو ادامه میدم. میرم ساندوبچم رو میخورم

  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶
  • ۷

فضاحتی به نام رتبه 49

عصر اعتراض کردیم و غذاهامون رو ریخیتم توی فرغون :) بلکه کیفیتش رو ببرن بالا !!! لااقل ماه رمضون یه چیز درست حسابی بهمون بدن (دیشب هم که یه دعوای مفصل و بزن بزن توی خوابگاه داشتیم که بعدا میگم راجع بهش)

بعد از ظهر یکی از بچه ها توی راهرو دور گوشیش بود و گفت که نتایج ارشد اومد :-/

بدو رفتم اتاق گفتم ممد ارشد :))))

اولش بیخیال شده بود. دم افطار بود ...

بععدش گفت بیاید چک کنید ... اما به خودم نگید ...

آقا ما چک کردیم و خودشم اومد دید:


"غیرمجاز" برای دوره های روزانه


یکی از بچه ها خوشحال زنگ زد و گفت 150 شده (دوست دخترشم اومده بود دم جلسه کنکور واسش لقمه آورده بود :دی ایششش)  جدای اینکه خوشحال شدم براش گفتم ممد تو چی؟

گفت هیچی ... سال دیگه

رفتم کتری بزاره یکی از زبانیا دپرس نشسته بد توی آلاچیق ... اومد اذیتش کنه گفته بود "49" شدم! آقا با این خبر و با خبر 150 شدن هم اتاقیش اون شخص عمیقا در خودش له شد :)))

حالا ممد رو آوردیم اتاق و داریم میخندیم. جابی بعد دو دقیقه اومد که آقا کل خوابگاه در جریانن که ممد 49 شده :) فکر کردم شوخی میکنه! 

طولی نکشید دیدیم همه اومدن واسه تبریک :) حالا بیا جمعش کن ...

دیگه هر کی میبیندش میگه: ممد آقا تبریک عرض می کنیم

- ممدم خیلی پهلوونی دستی بلند میکنه و میگه: چاکرم :)

آقا کل خوابگاه پیچیده و حالا ما موندیم چه کنیم

رفتیم سیگاری بخره که دود کنه بلکه این گند جابی رو بشوره ببره پایین که یکی از "آبجی"هاش (گل پری/گل زری/گل چهره...) زنگ زد. رفت دل و قلوه رد و بدل کنه که مسئول شب اومد :) از همون اول راهرو نعره میزد محمد ن. درو باز کن که امشب اتاقتون افتادیم :)

در باز شد. اومد گفت لامصبا دارید یخ میزنید. کولرو خاموش کنید خب! محمد کجاست؟

گفتیم رفته با منازل چند گانه ش صحبت کنه :)

طولی نکشید محمد اومد و مسئول شب شروع کرد به ماچ و بوسه و تبرک :) 

ما هم هی جو می دادیم و پیاز داغ زیاد می کردیم

کار به جایی رسید که سرمون رو تا کمر از پنجره برده بودیم بیرون که: اووووووووووی خوابگاه ... *** (لقب ممد) فعلا دست و بالش تنگه! فعلا فقط تبریک بگید. نداریم چیزی بهتون بدیم. حتی چایی و قند :) حالا بعدا اوضاع بهتر شد تلافی می کنیم. [انصافا اقداممون بجا بود. آخه واسه رتبه کسب نشده که نباید شیرینی داد :) بماند ممکنه فردا رتبه 49 هم پاشه بیاد ازمون شکایت کنه]


محمد اومده در اتاق رو قفل کرده  وسیگارشو روشن کرده و هی دود میکنه و میگه: همه نگرانیم رتبه و اعلام نتایج بود! حالا نمی دونم با گند شما چی کار کنم. چقدر از دخترا بهم زنگ زدن و جواب ندادم. همه دارن تبریک میگن. جابی خدا لعنتت کنه چطوری 2 دیقه ای تمام خوابگاه فهمیدن؟ :)


بعدا نوشت: رتبه از 49 به 249 افزایش یافت :) قراره هفته ای یه رقم به رتبه محمد اضافه کنیم تا توی 4 هفته آینده رتبه واقعی آشکار بشه :دی اینجوری دروغم نگفتیم

  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶
  • ۱۷

چی بگم والا؟

توی فرجه ها آدم حوصله درس خوندن نداره
هر کاری میکنه که درس نخونه.
نشستم دورلپ تاپم  و دارم خرید اینترنتی میکنم. دوستم میگه : "اینهمه کتاب میخری میخونی؟ :-/"
من: طبیعتا قراره بخونمشون دیگه :) وگرنه منگل نیستم یه کتاب 50000 تومنی بخرم و بندازمش گوشه خونه یا کنج کتابخونه! شایدم بخوام به چند نفر هدیه بدم ....
همین که کلمه "هدیه" رو شنید پرید و گفت: "آخه کدوم احمقی کتابهدیه میده و کدوم آدمی احمق تر از اونه که کتاب هدیه رو بخونه؟! :-/"
رو میکنه به اون یکی هم اتاقیم و میگه: "*** تو تا حالا کتاب هدیه گرفتی؟؟" رد نگاهش رو میگیره که زل زذه به قفسه کتابخونه ش! (هشت کتاب سهراب سپهری؛ هدیه ای از یار بی وفایی که رهاش کرد :دی)
دوستم دومم میگه: "آره .."
میگه: "خوندیش؟"
میگه: "نه ... یاد آور خاطرات بدیه برام!" (حالا هیشکی نیست بگه خودش بود میگفت همیشه دوست داشتم یه نفر هشت کتاب سهراب رو بهم هدیه بده. همیشه عاشق شعراش بودم! یادمم نمیره که روزی که هدیه گرفته بود چجوری پزش رو بمون میداد)
من: "ممد آقا، چار سال دیگه می بینیم کی سواره ست و کی پیاده" (واقعا یه ان مغرور شدم! خدا منو ببخشه و بهم رحم کنه. هر بار که مغرور شدم بدجور بینیم رو به خاک مالیده)

** آخه یکی نیست بهشون بگه مگه من به عقاید و چرت و پرت های شما توهین می کنم که هر روز میاین یه شعری می سرائید و روز بعد خودتون خودتون رو نقض می کنید. من همیشه برای همه احترام قایل شدم اما دریغ از ایینکه یه بار پشیمونم نکنن :-/ همین کارا کردن یه مشت بیشعور توی جامعه دور هم جمع شدن این میگه "من راست میگم، تو چرت میگی" و اون یکی میگه نخیرم "خودت چرت میگی، حق با منه". (اگه با لفظ بیشعوری هم مشکل دارید عذر میخوام. بزاریدش رو حساب بیشعوری این حقیر - کتاب دکتر خاویر کرمنت رو هم بخونید:) )
  • يكشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۶
  • ۲

یازدهم خرداد

خسته‌م ... بی نهایت خسته


دیگه هیچ شور و شوقی ندارم وقتی که اردیبهشت و خرداد میرسه. به معنی کامل کلمه احساس می کنم خورد شدم ... Shatter


دیگه امسال وقاهت ها با اوج خودش رسیده. یه مشت حیون رو فرستادن بلوک آ (ارشد و دکترا). کسایی که برای نشون اعتراض شون کثافت کاری هاشون رو توی دستشویی نمی شورن. هر شب لامپ های دستشویی ها رو بر میدارن. دوش ها رو خورد میکنن (دیشب باز دوش های جدید رو خورد کرده بودن. از جا کنده بودن! سری های قبل سرش رو می کندن ... دیشب دیگه کامل از جا کنده بودنش)


ماه رمضونه ... بدترین غذاها رو توی این گرما بهمون میدن (خدایا ناسلامتی این ماه، ماهِ مهمونیته) ... اسپیلت نصب کردن اما کنترل هاشون رو جمع کردن چون برق خوابگاه کششش رو نداره ... توی گرما شرشر باید عرق بریزیم ... اونایی هم که با گوشی اسپیلت روشن کردن انقدر فشار آوردن به ترانس برق که برقا مدام قطع و وصل میشه ... یخچال رو کشیدیم. لامپا خاموط و روشن میشن (مثل فیلکای زمان جنگ)


و من؟!!... 

هم اتاقی گیلانیم نمی دونم چرا بیخود و بی جهت من رو بلاک کرد و از گروه و کانالش انداختم بیرون (هر چند برام مهم هم نیست؛ چون دیگه حوصله شنیدن ... ناله هاش رو ندارم)

بقیه بچه هام که نهایت سعی شون اینه که با تمام وجود خوردم کنن ... اون از کتک مفصلی که شب تولدم خوردم ... اینم از شاهکار جدید دوستم. توی سه روز ۶ فصل کامل "گیم آو ترونز" رو دیده و حالا فیلم بعدی رو شروع کرده "ومپایر دایریز" !!! 

 

خدایا بخدا دیگه نمی تونم. هیچی نخوندم! بزار تمومش کنم :(( بزار با دست پر برگردم نه با شرمندگی 😔😭 دیگه نمی تونم! 


دیگه کم آوردم

تنها و افسردم

دیگه نای دویدن ندارم

حوصله تو سری خوردن و لبخند تحویل دادن ندارم

حوصله تحقیر ندارم

حالم از همه چی بهم میخورم

دیگه همه "حق میگن"!




میم. الف. افسرده

٢٣:٢٢ - اتاق ١٣۶ (٣١٠ A)

  • پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶
  • ۴

۲۲مین برگ دفتر زندگی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶